تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 10:20 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
هنوز کنکور یه هفته ازش نگذشته ها..... نسل جدید اومدن سرکلاس......

کلی لوس و ننر و غر غرو.......خدا به خیر بگذرونه این سال تحصیلی رو

درس بخونن ؛ حالا خواستن غر هم بزنن بزنن...درک اصلا


تاریخ : سه شنبه 28 فروردین 1397 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
اقا گوشیمون سوخت.....

در اوج ناباوری بعد از 8 سال ما رو تنها گذاشت ...... رفتتتتتت..........دیگه گوشی ها هم بی وفا شدن .......ای به خشکی دنیااااااااا



تاریخ : چهارشنبه 15 فروردین 1397 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
امروز کلاس دهم انسانی معلم نداشت برای دو زنگ...... از آنجایی هم که ما خیلی بدجنسیم و نمیذاریم بچه ها بیخود و بی چهت برن خونه ....براشون برنامه تدارک دیدیم ؛ چه برنامه ای

زنگ سومِ بی‌معلمیشون رو باهاشون والبیال بازی کردم ..جای دوستان خالی....چون خیلی ورزشکار تشریف دارم؛ از کت و کول افتادم ...... کلی عرق کردم ..... مانتوی روشنمان هم به باد فنا رفت ..... کثیفِ کثیف شد ......

زنگ چهارمِ بی معلمیشون رو هم دستور دادیم که به کتابخانه بیایند و لذا برایشان فیلم آگوست راش رو گذاشتیم ...

ابتدای فیلم یه بوس کوچولو بود که بدون صیغه محرمیت بین دختر و پسر رد و بدل شد و تا من برسم و سانسور کنم این عامل بی اخلاقیِ فیلم رو ....... کار از کار گذشته بود و بچه ها حالت بوسه رو دیدن و من فکر کنم که استغفرالله یاد هم گرفتن

هیچی دیگه من به روم نیاوردم ولی صدای ریز ریزخنده های دختربچه ها توی فضای علمی و فرهنگی کتابخونه طنین انداز بود......

.
.
.
.
پی نوشت1: تو روحتون که اینقدر بوس میکنید همو توی فیلم ........

پی نوشت2: مرگ بر آمریکا ..... مرگ بر ضد ولایت فقیه .....بی تربیتِ اسراییل .... بی تکلیفِ انگلیس......

پی نوشت3: همیشه بخندید ...ولی نه به روی بچه های فینگیلی ...


تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 | 10:37 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
امروز با دخترعمو جان اینا رفتیم شهرک مثلا سینمایی........ اقا خیلی خوش گذشت چون جمعمون ؛ جمع دوست داشتنی بود وگرنه اگه به من بود که همش غصه میخوردم به خاطر این در و دیوارهای ویرانه و شیشه های شکسته

اقا از ما به شما نصیحت؛ اصلا اصلا شهرک سینمایی شبیه اونچه که در فیلمها می بینید نیست..........خیلی خیلی در به داغونتر و وخاک و خلی تره
.
.
.
جای همگی هم خالی ....از بس که هیچی نداشت باهاش عکس بگیریم؛ ما هر در قدیمی و چوبی رو که گیر آوردیم باهاش عکس گرفتیم ...... به صورت تک نفره؛ دونفره؛ و حتی 4 نفره به صورت خویش اندازطور.......والاع
.
.
.
.
.
.

پی نوشت1: رفتم ذرت مکزیکی بگیرم برای خودمون....... گفت فلان تومن...گفتم وا ؟ چرا؟ گرون میدی........ گفت ؛ نه گرون نیست... دقت نکردی شما ؛ اینجا شهرک سینمایی هست...... و من در حالیکه سعی کردم دقت کنم در افق محو شدم ........ خدا روشکر نمردیم و دلیل گرونی ذرت و مکزیکی رو هم فهمیدیم.....

پی نوشت2: همیشه بخندید و قدر ذرت مکزیکی هایی که میخورید و بدونید .....


تاریخ : چهارشنبه 8 فروردین 1397 | 11:53 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
صندلش قرمز بود...... با پاشنه‌ای چوبی ..... جوراب هم نداشت .....به انگشت شصت دقت کردم، مثل کلماتی که با خودکار نوشته و بعد با لاک پاک شده باشن؛ رنگ شده بود ....نامنظم.....گیج و گنگ....
حتما چشمهاشو با مداد چشم مک سیاه کرده بود که شبیه عروس مردگان شده بود  ....... شاید هم سیاهی زیر چشم تاثیر ریمل لیدی پرشین و اینا بود که این همه چشمهاشو ترسناک کرده بود...... نگاهمو ازش گرفتم در حالیکه چشمام ناخوداگاه شده بود قد یه دیش ماهواره ...

در باز شد .... رفتم گوشه ترین جای ممکن نشستم.... اومد کنارم نشست ..... خودم رو جمع کردم؛ بی‎دلیل نمیخواستم کنارم باشه ....

_ عزیزم من کِی با تو بودم ؟ چرا یادم نیست اصلا ؟ من اصلا تو رو نمی شناسم ؟ چطوری میگی چندوقت با تو بودم ؟

چشمام بسته بود ولی گوشهام تیز شد ..... گوش دادم:

_ عزیزم من میخوام برم دوبی..... با عموم اینا میخوام برم...... عموم منو با خودش می بره ........ نمیتونم باهات قرار بذارم
_ نه من الان خوزستانم ......کنار دریاااااا
_ نه میدونی چیه ؟   اصلا میخواهی وقتی رسیدم خونه؛ گوشی رو بدم عموم حرف بزنه ؟
_ عموی من عربه ......عربی حرف می زنه ها......
_ عزیزم خونواده‌ی بابای من خیلی جنترمنن ... ( دقیقا گفت جنترمن)...... بعد از این ماشینای دارن که خیلی...... از این ماشینایی که ؛ میدونی ازادراه چیه ؟ از این ماشین هایی که توی کیش فقط میتونن باشن ......نمیتونن توی تهران بیارنشون ..... ( به فکرم رسید که منظورش از ازاد راه ؛ منطقه آزاد هست )
_ نه جونم من نمیتونم باهات قرار بذارم .....دارم میرم دوبی ...... اره ..باشه .خدافس

رو کرد به من و گفت: شما عکس از خوزستان و دریا و اینا ندارید الان ؟
بعد خندید.... و من که مات دندوناش بودم که مرزی با لثه نداشت، سرم رو به نشونه نه تکون دادم ......
دوباره رو کرد به من و گفت: اخه این عکس میخواد از من الان ....... و دوباره خندید .
و من با خودم فکر کردم که چرا دروغ گفت ....

دوباره تلفن رو برداشت و تماس گرفت:

_ الو.....سلام ..چطوری ؟ خوبی؟ ...... میری هنوز باشگاه ؟ اره من هم میرم تابستون.....میخوام برم ورزش بوکس....ارهههه......خیلی علاقه دارم به این ورزش.... ورزش خشنیه .........ورزش دعوایی .......هیجانی....بزن بزن و بزن .......... اره میرم حتما

و من فکر کردم که بابا بی خیال .....


توی مترو نشستم...... حدود ساعت 8.30 شب........ مترو خلوته و حدودا 8 الی 9 نفر توی کوپه‌ی ویژه بانوان نشستن که خانمی با یه صندل قرمز
.
.
.
.
.
پی نوشت 1: دروغ نگوییم..... احمق نباشیم...... انرژی منفی نباشیم...
پی نوشت2: فکر نکنیم که دیگرون؛ انرژی منفیمان را نمیگیرند؛ حماقتمان را تشخیص نمیدهند و دروغمان را نمی فهمند..... میگیرند و تشخیص میدهند و می فهمند.
پی نوشت 3: با نیت طنز نویسی شروع کردم به نوشتن ......ولی نشد که بشه ....
پی نوشت 4: یه بار نوشتم ؛ دستم خورد و صفحه بسته شد ...دوباره بازسازی کردم نوشته رو .......ببینید چیا که نکشیدم بعد از عمری که اومدم وبلاگ بنویسم ....... والاع
پی نوشت 5 : همیشه بخندید جان دلها ....












تاریخ : چهارشنبه 8 فروردین 1397 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
سال نو مبارکککککککککک با تاخیر هشت نه روزه
.
.
.
.
.
.
.

پی نوشت : همیشه بخندید دز سال 1397


تاریخ : شنبه 23 دی 1396 | 07:46 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
مطمئن بودم که عدد 23 هم در کنار عددهای 19 و 22 در ذهنم حک میشه برای همیشه

همیشه فکر میکردم که ماهگردهای این تاریخها خیلی اذیت کننده است .... برای 19 و 22 که نبود ........ خود اون روزها سختتر گذشتن تا ماهگرد و یا حتی سالگردشون ........

ولی برای 23 ام ......این 23 ام فرق داشت .......نه اینکه فکر کنید از اهمیت بیشتری برخوردار بود....نه

این 23 ام فرق داشت چون هم معنای رهایی داشت ....هم به معنای دلتنگی بود ........ واسه همین فرق داشت ......ته دلم فرق داشت

ماهگردش اذیت نکرد......فقط کمی ...... کمی بغض رو یاداوری کرد ..... بغض رو یاداوری کرد چون من عاشق میم مالکیتم ..........

همین .....



پی نوشت: همیشه بخندید .....


تاریخ : دوشنبه 11 دی 1396 | 05:43 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
مریم برگشت تهران....بعد از یک ماه .... بعد از یک ماه برگشت تهران.....

و یک راست در اولین روز حضورش؛ اومد کتابخونه..... میدونستم امروز میاد تهران .....اما یه درصد هم حدس نمیزدم که بیاد کتابخونه......

دیدمش...... در بغلم فشردمش...... بعد از یک ماه ندیدنش؛ واقعا حس کردم که دلم براش تنگ شده ..و با چشمای دلم حس کردم که چقدر تکیده شده و غم از دست دادن مادرش چه کرده باهاش.......

تنهایی و غم تنها نتیجه های رفتن مادرش بودند........و امیدوارم که در فعل بودن بمانند و زندگی آینده دوست خوبم را دچار تلاطم نکنند.......


پی نوشت: غریبانه مادرشون رو از دست دادن .......... خدا روح خاله مهین رو قرین رحمت کنه .......آمین.


تاریخ : یکشنبه 10 دی 1396 | 09:50 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
همیشه به خودم میگم که خدا تنها کسیه که دروغ نمیگه....... که هیچ وقت حرفاش دوتا نمیشه .....که هیچ وقت ؛ هیچ وقت دو تا رو نداره که ادم رو جیز بده .... که آدم رو هیچ جوره تنها نمیذاره ......

خیلی اعتقاد دارم به این مواردی که گفتم ......واقعا قلبا اعتقاد دارم

ولی ادمیزاد..........آدمیزاد ......... امان از این آدمیزاد........ وقتی دلش می شکنه .....همش فکر میکنه که خدا هیچ وقت بهش نگاه نمیکنه........هیچ وقت نمی بیندش...... بعد غصه دار میشه  ....تنها .....خسته ....... دلتنگ......

من الان تنها ....خسته ........ و غصه دارم .......هر شب با بغض میخوابم........  اما ناامید نیستم ........یعنی نمیتونم باشم.....ناامید نیستم و همه امیدم اینکه خدا منو ببینه ....... چون دلم خوشه به خدایی که دروغ نمیگه و حرفاش دوتا نمیشه و دوتا رو نداره که منو جیز بده و هیچ رقمه منو تنها نمیذاره .......

من خیلی دلم به خدا خوشه .......


پی نوشت1 : ما شالله .....لا ماشاالناس

پی نوشت 2 : همیشه بخندید ...... جان دلها




تاریخ : جمعه 24 آذر 1396 | 10:35 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
حدود ساعت فکر کنم 5 اینا بود ....... 23 آذر ماه ......پنج شنبه .......

و من پیاده تا خونه ........ تنهایی ..... پیاده تا خونه .........تنهایی رفتم ........
.
.
.
.
پی نوشت: خالی بودم...... تنها ...... شاید هم راحت...... شاید هم ناراحت............ ولی خدا بزرگه .......

پی نوشت: خدا خیلی بزرگه ....... خیلی ......


تاریخ : یکشنبه 7 آبان 1396 | 10:02 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
میخوام در مورد پاییز بنویسم...... نمیشه ..... نمیتونم..غصه میخورم...... رو اعصابمه اینکه نمیتونم در مورد پاییز بنویسم.

کسی کمکی میتونه بکنه ؟ سوژه بدین ..... من روش فکر میکنم و داستانش رو مینویسم.......

میخوام که بنویسم یعنی ها...... جدی جدی..... ولی ذهن یاری نمیکنه ..خالیه حالی..... یعنی راسترش رو بگم ، یه چیزی ته ذهنم هست ولی نباید اون رو بکنم موضوع و در موردش بنویسم..... خوب نمی شه ....خوب نیست.......

شما کمک کنید ........موضوع از شما ....نوشتن از من ....باشه ؟



پی نوشت: همیشه بخندید ....


تاریخ : پنجشنبه 4 آبان 1396 | 11:08 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
مونده بود تا برسم به آسانسور....... شاید 20 قدم ......

اقایی که از اسانسور اومد بیرون....کمی پاهاش لنگش داشت ........ تا دید منو یه اقای دیگه ای داریم سرعت قدمها رو زیاد میکنیم تا برسیم به آسانسور..... ایستاد....... دکمه اسانسور رو زد تا که نره بالا ......... تا ما بهش برسیم .......

مهربونی رو می شه به هر شکلی نشون داد حتی با زدن یه دکمه آسانسور.


پی نوشت : همیشه بخندید جان دلها


تاریخ : چهارشنبه 26 مهر 1396 | 09:50 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
کاش کسی باشه که به ما باد بده هیچ وقت هیچ وقت به کسی که محبتی از ما به دل داره؛ نگیم که مجبور نیستی با من حرف بزنی؛ خوب نزن......

کاش کسی باشه که به ما یاد بده هیچ وقت هیچ وقت به کسی که محبتی از ما به دل داره؛ نگیم دوست نداری با من حرف بزنی؛ خوب نزن .....
.
.
.
.

پی نوشت 1: ما ساده ایم ...... به ساده ها کاری نداشته باشید ......

پی نوشت2 : همیشه بخندید جان دلها


تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
رفتم جلوی در مدرسه..... رفتم که فقط مطمئن بشم که بچه ها با آژانس رفتن ...... شکیبا و هستی با آژانس رفته بودن...... رفته بودن و من میخواستم برم توی حیاط که دیدم سمند سفیدی نگه داشت جلوی در و گفت آژانسم ......

گفتمش برای کدوم مسیر؟ گفت هر مسیری !!!!

یه دفعه ای ناخوداگاه دلم لرزید ...... گفتم مگه میشه ؟ ما همیشه مسیرها رو میگیم به تاکسی سرویس....... گفت از آژانس گلستانم......

شاخکام تکون خورد که لرزش دلت بی دلیل نیست زهرا ........

گفتم اسمت چیه ؟ جواب نداد ........ رفتم جلوی ماشینش رو که داشت در میرفت گرفتم...... دندوناش زرد زرد بود و من فقط به دندوناش نگاه میکردم ( نمیدونم چرا)  ....... گفتم اسمت چیه ؟  ( باید منو میدیدن .....خودم از خودم ترسیدم اینقدر جدی بودم)

گفتم اسمت چیه ؟ گفت اسم ندارم ....... اسمم همون آژانس گلستانه .............

گفتم که اسمت آژانس گلستانه ؟ که ..... اسمت ..... آژانس گلستانه .......

در حالیکه سعی داشت بره گفت اره ......... گفتم دددد آژانس نیستی........ معلومت میکنم که آژانس نیستی ..پدرتو که دراوردم میفهمی که دروغ نگی.......

.
.
.
با سرعت رفتم توی حیاط........ ولی بین خودمون باشه ...... از بس که استرس گرفته بودم شماره پلاکش رو که برداشته بودم از یادم رفت ...... به همین سادگی ....... نشد که زنگ بزنم به 110........ ولی زنگ زدم به آژانس گلستان و گفتم همه چی رو به مدیرش.......

قرار شد که از این به بعد راننده هاش کارتاشون رو به من نشون بدن ......



پی نوشت 1: خدا به من رحم کرد ........ اگه 5 دقیقه آژانس اصلی دیر می رسید......... اگه من دیرتر می رفتم دم مدرسه ...... معلوم نبود چی میشد.......

پی نوشت 2 : خدا به همه ما رحم کنه ....... آمین

پی نوشت 3 : همیشه بخندید جان دلها .....


تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 07:56 ب.ظ | نویسنده : زهرا ....
امروز که اقای دیفرانسیل از کلاس رفت ...... بدو بدو رفتم که آزمونش رو برگزار کنم که تا وارد کلاس شدم؛ با چین روی دماغ گفتم :

به به ......... چه بوی جذابی ........ یعنی نه ........ اه اه .....چه بوی جذابی

بچه ها خندیدن ..... گفتن خانم میبینید تو رو خدا ........ شما یه چی بگید...... بچه ها رعایت نمیکنند.....
.
.
اینگونه شد که ما آزمون رو برای 10دقیقه رها کردیم و در مورد فواید حمام رفتن حرف زدیم و بچه ها غش غش خندیدن....... قرار شد که توی کاربرگشون برای من بنویسن که چند روز توی هفته می رن حموم.........
.
.
در ادامه هم وفتی بچه ها داشتن آزمون میدادن ؛ روی تحته وایت برد؛ نکات اخلاقی درس با سرفصل " عزیزم بو میدی؛ برو حموم "  رو بادو رنگ نوشتم که چند دقیقه از نوشتنم نگذشته بود که سر امتحان ، دوباره خنده کلاس رفت هوا .........
.
.
به بچه ها گفتم دفعه بعد به جای کلمه عزیزم؛ اسم شما رو جایگزین میکنم ......... بلکم اینطوری یادشون بمونه که برن حموم :-)

.
.
.
پی نوشت 1: از کلاس که اومدیم بیرون؛ پریسا دنبالم اومد که خانم یه چیزی !! گفتم بوگو ........ گفت خانم می شه یه بار هم در مورد بوی بد دهان حرف بزنید ....... من غش کردم از خنده .........گفتم ان شالله جلسه بعدی

پی نوشت 2 : همیشه بخندید ......


تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو